د مثل دوست، ر مثل رفیق، س مثل سبز

رونق سفره، حضور دوست است. رنگ و بوی سفره، نام و نفس رفیق است. بی‌حضور دوست، سفره‌ای پهن نمی‌شود.
تا زمانی که رفقا و دوستان در بند، بی آب و بی غذا، تنها به عشق آزادی رنج بی‌پایان اعتصاب غذای خشک  را به جان می‌خرند، این صفحه به‌روز نخواهد شد.
با آرزوی روز و روزگاری نو که در آن نشانی از اندوه و حرمان و کشتار انسان نباشد.
ارادت:
آش‌پزباشی به کسر پ

Advertisements
این نوشته در شخصی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

38 پاسخ برای د مثل دوست، ر مثل رفیق، س مثل سبز

  1. parisa :گفت

    God bless them
    God bless you

  2. سپیده :گفت

    حقیقتا…. با آرزوی روزی که روی سبزی سبزه های میهنمان سفره ای پهن کنیم به گستردگی آزادی انسان ها و همه سیراب شویم از این معنا.

  3. amir :گفت

    khosham oomad az postet. pirooz bashid

  4. tara :گفت

    We r countless,
    God Bless them and U all
    v v v

  5. الدوز :گفت

    اینم یه راهشه!
    کاش اتفاق خوبی برایشان و برای ما بیفتد.

  6. سارا :گفت

    پایدار باشی رفیق. :کیس

  7. یاسمین :گفت

    متشکرم نازنین

  8. فرشید :گفت

    م مثل مرام

  9. اسفند :گفت

    چه ربطی داره باید زندگی کرد
    اونا هم خودشون انتخاب کردند که تو زندان باشن به بقیه ربط نداره

    • " من " :گفت

      خانم یا آقای اسفند،
      به شما اگر ربطی ندارد، به من و خیلی‌های دیگر قطعاً ربط دارد. از کی تا حالا زندانی شدن توسط یک رژیم خودکامه و دیکتاتوری شده میل و اراده‌ی خود آدم؟ شما خبر از اوضاع ایران دارید؟
      در باب زندگی کردن هم به جای هر پاسخی یک بیت شعر برای شما می‌نویسم:
      گر نشان زند‌ه‌گی جنبنده‌گی‌ست
      خار در صحرا سراپا زنده‌گی‌ست
      هم جٌعل زنده‌ست هم پروانه لیک
      فرق‌ها از زنده‌گی تا زنده‌گی‌ست

  10. ماجده :گفت

    چه درست و چه زیبا و چه تلخ 😦

  11. آمينا :گفت

    دوست نادیده‌ام خانم فتانه به کسر پ! نمی‌گویم بنویسید یا ننویسید، فقط می‌خواهم بگویم شادی‌های کوچک ارزشمندتر از آنند که فدای مصیبت‌های بزرگ شوند.

    • " من " :گفت

      ممنون از توجه و محبت‌تان. شادی‌های کوچک زندگی نادیده گرفته نمی‌شوند، اما گاهی اندوه و رنج دیگران چنان ژرف و عظیم است که شادی‌ها رنگ می‌بازند، فراموش اما نمی‌شوند.

  12. Mohammad :گفت

    :****

    همه‌ی دستورهای خوب غذات یه طرف، این یک پستت یک طرف. دوست دارم آدم‌هایی که وجدانشون رو هیچ‌وقت تعطیل نمی‌کنند.

  13. سلي :گفت

    V
    به اميد روز آزادي همۀ ايراني‌ها

  14. محسن :گفت

    شاید خوب باشه که وبلاگ آشپزی به فکر مردم کشورش باشه! اما فکر کنم در حد همون پست کافی بود! کامنت‌ها سر آدمو درد می‌آره!

    فقط یه چیزی هم به ذهنم رسید این بود که شما هم شخصا شاید شنیده باشید! اما لطفاً هر وقت اومدید مثه ما ایران و موندید بگید از وضعیت ایران خبر دارید!
    با تشکر!

    • " من " :گفت

      وبلاگ آشپزی به فکر مردم کشور باشه یعنی چی؟
      پشت نوشته‌های این وبلاگ یک انسان هست آقای محسن. یک انسان که فکر می‌کند و کارش هم آش‌پزی نیست. اگر هم بود توفیری نمی‌کرد. انسانی که فکر می‌کند نمی‌تواند به جهان پیرامون‌ش بی‌تفاوت بماند.
      این تعبیر من است.
      در ضمن شما می‌توانید فکر کنید که ایران مال شماست و شما هم قیم آن هستید. واقعیت چیز دیگری‌ست. برای آگاه بودن لزومی به حضور فیزیکی در جایی نیست، برای مسئول بودن هم وجدان لازم است. همین.
      اگر هم از خواندن مطلبی سرتان درد می‌گیرد، توصیه می‌کنم نخوانید.
      نکته‌ی آخر هم این که من با آدم بی‌نام و نشان بحث نمی‌کنم، این هم به رسم ادب بود.

  15. صدف :گفت

    پستتون خیلی بهم چسبید 😀
    بازم به مرام و معرفت شما

  16. محسن :گفت

    سلام!
    اولا که خیلی نخواستم بقیه منو بشناسن! و اگر نه من اسم و فامیل و ایمیلمو شخصا به شما میدم!(فقط ایمیلم رو اگر بزنم نمیدونم که خصوصی میمونه یه نه!)
    خیلی هم متشکرم که به نظرم احترام گذاشتید و جواب دادید!
    «پشت نوشته‌های این وبلاگ یک انسان هست آقای محسن. یک انسان که فکر می‌کند و کارش هم آش‌پزی نیست. اگر هم بود توفیری نمی‌کرد. انسانی که فکر می‌کند نمی‌تواند به جهان پیرامون‌ش بی‌تفاوت بماند.»
    و اما این که من نمیدونم که دلیل اینکه شما ایران نیستید در حال حاظر چیست. اصلا هم ادعای این رو نکردم که ما صاحب ایرانیم!‌(نمیدونم از کجا آوردید!) اما این رو خوب میدونم که یه پست شاید آدم رو یه ذره تکون بده! اما اون چیزی که داره اذیتمون میکنه با یک پست یا هزار پست مشابه حل نمیشه!(که البته خودم هم پست زدن رو تشویق کردم!)
    راستی من طرفدار نظام نیستم خیلی!‌ خیلی هم به نظرم مشکل داره!

    فقط دوتا سوال دارم!
    ۱- منم اگر خارج باشم و خیلی بهم خوش بگذره معلومه حس همدردیم گل میکنه! چون اگه ایران باشی و این همه دردای دیگه رو بیبینی مثه من میترسی اسم واقعیتو بزنی و حتی ای.میل بزنی!! (اینقدی خودت بد بختی داری که یاد کسی که رفته زندان از یادت میره!!)
    چیزی که برام سواله اینه که به عنوان یک انسان بهترین کاری که میتونید برای ملتتون انجام بدین همینه؟؟
    ۲- من به فردی مثه بهزاد نبوی حق میدم که به چه جرمی زندانه؟!؟! اما مثلا کسی که به صورت غیر قانونی رفته توی خیابون و شلوغ کرده، چه کمکی میشه بش کرد؟؟

    باز هم معذرت میخوام ساز مخالف زدم! اما من به نظرم اگه شما همون پست های آش پزی رو بزنید ملت رو بیشتر خوشحال میکنین!‌ به قول بالایه!
    «دوست نادیده‌ام خانم فتانه به کسر پ! نمی‌گویم بنویسید یا ننویسید، فقط می‌خواهم بگویم شادی‌های کوچک ارزشمندتر از آنند که فدای مصیبت‌های بزرگ شوند.»

  17. شایسته :گفت

    بعد این همه وقت چی شد یهو به این نتیجه رسیدی!؟!
    مگه اتفاقایی که توی پستت گفتی دلیل به روز نشدن از این به بعدشه چیز جدیدیه که مال 2-3 روز پیش باشه؟
    اگه این وبلاگ مثلا» 2 سال سابقه داشت و الان این پست رو می دیدم اصلا» عجیب نبود!
    اما حالا هست!!!
    همین

    • " من " :گفت

      شما که این قدر دقیق هستید و زودتر از من به نتیجه‌ رسیده‌اید حتماً خبر دارید که دوستان ما این روزها در اعتصاب غذا به سر می‌برند و بسیاری دیگر نیز از امروز در سراسر جهان به این اعتصاب غذا می‌پیوند. تقویم و روزشمارتان را ورق بزنید.

  18. هادی :گفت

    بر خلاف نظر برخی از دوستان برای من و امثال من که تو ایرانیم همین که بدونیم – حتی با همین کارهای نمادین- که تنها نیستیم کلی ارزش داره.. می دونیم که خیلی ها که ایران نیستند نه «خیلی بهشون خوش میگذره که احساس همدردیشون گل کنه» و نه با میل و اراداه خودشون رفتند. اونهایی هم که «به صورت غیر قانونی رفته توی خیابون و شلوغ کرده» دنبال چیزهایی بودن که خیلی از ما به خاطر خودخواهی ها و ترس هامون اصلن بهش فکر نمی کنیم وگرنه اگه واسه همه مون مهم بود الان وضع ایران و ایرانی خیلی بهتر از این بود…
    موفق باشی و مرسی

    • " من " :گفت

      ممنون هادی جان. خیلی ممنون از توجه و محبت شما.

    • محسن :گفت

      خیلی خوبه که آدم خوش بین باشه!‌
      اما به شرط این که فقط وقتایی که به نفعشه خوشبین نشه و وقتی نوبت طرف مقابل با بد بینی تمام نگاه کنه!
      در این قسمت از تدبر نویسنده‌ی وبلاگ خوشم اومد!‌

      + لزومی نداره نظر شما با نظر مثلا من یکی باشه!!

  19. فاطمه :گفت

    مرسي فتانه ي خوب،سيز بماني.
    ايشالا روزي که همه مون آزاد شديم بزرگترين کيک دنيا رو با هم بپزيم!

  20. زیتا :گفت

    زنده باد!

  21. مینوش :گفت

    محسن خان ؛ اول این که ظاهرن شما اصلن از ایران بیرون نیامده اید تا بدانید همه جای دنیا آسمان همین رنگ است و صرف خارج بودن دلیل خوش گذرانی نمی شود… واقعیت این است که ما خیلی بیشتر از خیلی ایران نشین ها کار می کنیم و خیلی کمتر از آنها تفریح و بعید می دانم بتوانیم حتی به اندازه یک دهم خیلی از آن ها الکل مصرف کنیم…
    دوم این که شاید شما بترسی که ایمیلی بزنی یا اسمت را جایی بنویسی.. بسیار خوب این کار را بکن . مختاری برای حفظ خودت هر کاری که لازم می دانی بکنی… اما همه را با خودت جمع نبند. هستند کسانی که در همان ایرانند و با نام خودشان می نویسند و لابد متوجه عواقب احتمالی اش هم هستند.
    سوم این که ما که مرفه و بی درد و در حال خوش گذرانی هستیم …شما که به قول خودتان هم درد کشیده اید و هم در ایران زندگی می کنید و همه چیز را هم بهتر از ما خارج نشینان می فهمید بگویید به عنوان یک انسان بهترین کاری که برای ملتتان می توانید بکنید چیست؟ بی نام و نشان کامنت گذاشتن برای کسی که دلش برای ایران می تپد و هر که می شناسدش میداند چطور برای کشورش جوانی اش را گذاشته؟ اصلن ما خارج نشین ها بی رگ و بی عرضه .. شما که عرضه دارید چند بار در طی این سال سیاه از جلوی زندان اوین رد شده اید؟ چند بار یک لیوان آب دست مادر پیری که دم در زندان در انتظار فرزند بی گناهش بست نشسته داده اید ؟‌چند بار به پدر زجر کشیده و بی نوایی که هر روز با در بسته دادگاه مواجه میشود لبخند زده اید ،‌جلوی پایش ترمز کرده اید و به جایی رسانده اید‌اش.
    شما به چه حقی خودتان را جای قاضی میگذارید و بدون شناخت حکم صادر می کنید؟ کی به صورت غیرقانونی رفته توی خیابان و شلوغ کرده؟ حضرت عالی جهت استحضار شما باید بگویم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران حق برگزاری تظاهرات آرام و بدون حل سلاح را برای همه محفوظ داشته و برابر نص اصل 27 قانون اساسی نیازی به کسب مجوز نیست. اصلن میدانید قانون اساسی کاربردش چیست؟ میدانید معنای «میثاق ملی» چیست؟ اصلن شما درست میگویید… بدون اجازه آمده اند و تظاهرات کرده اند … باید چه کارشان کرد؟ بطری درمانی‌؟‌ تجاوز به عنف ؟ کهریزک را که ما خارج نشین ها لو ندادیم. بوی گندش آن قدر مشام حضرات را آزرد که خودشان حالشان بهم خورد از آن همه جنایت در آن… نکند آن هم محصول شایعات ما خارج نشینان بی درد است؟
    دلم برای شما می سوزد برادر… علاقه شما به آشپزی هم مانند وطن پرستی شماست. آبکی و باسمه ای و بی هویت… لازم نیست به کسی توصیه کنید که برود آشپزی اش را بکند و کاری به دیگر کارها نداشته باشد… چه میدانید کسی که امروز این جا وبلاگ آشپزی زده چه هزینه‌ای را برای کشورش پرداخته… شما چه میدانید آن وقت که شما احتمالن در کودکستان بودید نویسنده این وبلاگ مبارز سیاسی بوده است… خوش بختانه کسی نظر یا اجازه شما را نخواسته که چه کار کند ، مبارزه کند یا آشپزی… ممنون از اظهار فضل‌تان…
    کسی مجبورتان نکرده این وبلاگ و کامنت هایش را بخوانیدو خدای نکرده سر مبارک‌تان درد بگیرد…بروید جای دیگر…بروید به سایت های دوست یابی سری بزنید… شاید دوستی پیدا کنید که از شما دوتا پیراهن بیشتر پاره کرده باشد و چهار تا کتاب بیشتر خوانده باشد … آن وقت شاید حالی‌تان بشود» نه آنکه هر که سر تراشد قلندری داند»…میهن دوستی به ادعا نیست… آن خاک پاک قسمتی از هویت ماست … چه شما تاییدمان کنید و چه تکفیر ؛ ما هم چون شما و به اندازه ایرانی هستیم… بروید دوست پیدا کنید برادر …هنوز دیر نشده…

    • زیتا :گفت

      جانا سخن از زبان ما می گویی. از دیروز تا حالا دارم فکر می کنم که چه جوابی برازنده این آدم است. دست شما درد نکند که به جای الکنی چو من هم جواب داده اید.

    • محسن :گفت

      سلام دوست عزیز!
      من اصلا نمی‌خواهم به قول خودتان برای کسی مثل شما قضاوت کنم اما شما خیلی این کار را تکرار کردید! سعی می‌کنم به مسائلی که به من مربوط است بپردازم تا به جدال و دعوا!
      «محسن خان ؛ اول این که ظاهرن شما اصلن از ایران بیرون نیامده اید تا بدانید همه جای دنیا آسمان همین رنگ است و صرف خارج بودن دلیل خوش گذرانی نمی شود… واقعیت این است که ما خیلی بیشتر از خیلی ایران نشین ها کار می کنیم و خیلی کمتر از آنها تفریح و بعید می دانم بتوانیم حتی به اندازه یک دهم خیلی از آن ها الکل مصرف کنیم…»
      اتفاقا خارج ندیده نیستم و پدرم گذشته برای ادامه‌ی تحصیل دوره‌ای ۴ ساله در کشوری اروپایی گذرانده! ما هم خانواده‌ی ایشان بودیم…
      معذرت می‌خواهم که برای صاحب وبلاگ پیش‌داوری کردم و گفتم ایشان خوش می‌گذرانند!‌ (که البته من منظورم دقیقا ایشان نبودند! اما اگر سوء تفاهمی پیش آمد ببخشید)
      این که شما چقدر کار می‌کنید! چیزی است که با اختیار خودتان انتخاب کرده‌اید. خیلی از کسانی که من در خارج می‌شناسم که اتفاقا خوش هم می‌گذرانند و با ساعت کاری خیلی کم زندگی خود را به نحو خوبی اداره می‌کنند!
      «شما که به قول خودتان هم درد کشیده اید و هم در ایران زندگی می کنید و همه چیز را هم بهتر از ما خارج نشینان می فهمید بگویید به عنوان یک انسان بهترین کاری که برای ملتتان می توانید بکنید چیست؟»
      من جایی نگفتم درد کشیده‌ام این را شما به من اضافه کردید.
      حداقل اگر کاری در ایران میکنم،‌ سعی می‌کنم به هم میهنانم چیزهای یاد بدهم! اگر علمی داشته باشم، آن را در اختیار تمام هم میهنانم می‌گذارم! نه خارجی‌ها! به این می‌گویند عشق به ملت! من اگر هم بروم در خیابان و مانع همین حداقل کمکی که می‌توانم به دیگر هم میهنانم بکنم، شوم؛ فکر می‌کنید خیلی اوضاع را بهتر کردم؟ اگر مثلا یک انقلاب دیگر شود، به نظر شما دوباره همین جنایات تکرار نمی‌شود؟؟
      «شما به چه حقی خودتان را جای قاضی میگذارید و بدون شناخت حکم صادر می کنید؟ کی به صورت غیرقانونی رفته توی خیابان و شلوغ کرده؟ حضرت عالی جهت استحضار شما باید بگویم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران حق برگزاری تظاهرات آرام و بدون حل سلاح را برای همه محفوظ داشته و برابر نص اصل 27 قانون اساسی نیازی به کسب مجوز نیست. اصلن میدانید قانون اساسی کاربردش چیست؟ میدانید معنای “میثاق ملی” چیست؟ اصلن شما درست میگویید… بدون اجازه آمده اند و تظاهرات کرده اند … باید چه کارشان کرد؟ بطری درمانی‌؟‌ تجاوز به عنف ؟ کهریزک را که ما خارج نشین ها لو ندادیم. بوی گندش آن قدر مشام حضرات را آزرد که خودشان حالشان بهم خورد از آن همه جنایت در آن… نکند آن هم محصول شایعات ما خارج نشینان بی درد است؟»
      باز هم برای این که شاید برای صاحب وبلاگ پیش‌داوری کردم معذرت می‌خواهم! اما شما بشوید اولین دوست من!‌ شما هم در باره‌ی من بسیار پیشداوری کرده‌اید و ناشناخته درباره‌ام نظر داده‌اید!
      در مورد چند جمله‌ی آخر هم لازم است بگویم اگر قرار است بحث شود من منطق را به احساسات ترجیح می‌دهم! چیزی که تا قسمت زیادی باعث شروع این جنایات در ابتدای این انقلاب شد!
      «دلم برای شما می سوزد برادر… علاقه شما به آشپزی هم مانند وطن پرستی شماست. آبکی و باسمه ای و بی هویت…»
      متاسفم که از دوستی مثل شما این را بشنوم که نپرسیده این را راجع به من می‌گویید! این برای من عین توحین بود! و نیازی هم به دلسوزی شما ندارم!‌
      «لازم نیست به کسی توصیه کنید که برود آشپزی اش را بکند و کاری به دیگر کارها نداشته باشد… »
      من نگفتم کاری به این کارها نداشته باشد!
      کسی هم نگفت «لازم» است که من توصیه کنم. به شما هم مربوط نیست اگر کردم! به خود صاحب وبلاگ مربوط است! اگر هم به ایشان پیشنهادی دادم که نوشتن وبلاگ را ادامه دهند بخاطر این بود که دوست داشتم باز هم از ایشان یاد بگیرم! بله که شما نمی‌دانید من چه کسی هستم و فقط یک اسم لزوما غیر واقعی از من می‌دانید!
      «چه میدانید کسی که امروز این جا وبلاگ آشپزی زده چه هزینه‌ای را برای کشورش پرداخته… شما چه میدانید آن وقت که شما احتمالن در کودکستان بودید نویسنده این وبلاگ مبارز سیاسی بوده است…»
      باز هم عذر می‌خواهم! ممنون که به من این را یاد دادید!
      «خوش بختانه کسی نظر یا اجازه شما را نخواسته که چه کار کند ، مبارزه کند یا آشپزی… ممنون از اظهار فضل‌تان…
      کسی مجبورتان نکرده این وبلاگ و کامنت هایش را بخوانیدو خدای نکرده سر مبارک‌تان درد بگیرد…بروید جای دیگر…بروید به سایت های دوست یابی سری بزنید…»
      چرا خود شما از همان اول سعی می‌کنید خودتان را دشمن من نشان دهید؟ چرا سعی نکردید اولین دوست من باشید؟ مگر من عضوی از سرزمین عشق شما نیستم؟
      «شاید دوستی پیدا کنید که از شما دوتا پیراهن بیشتر پاره کرده باشد و چهار تا کتاب بیشتر خوانده باشد … آن وقت شاید حالی‌تان بشود” نه آنکه هر که سر تراشد قلندری داند”…میهن دوستی به ادعا نیست…»
      چیزی برای گفتن باقی نزاشته‌اید. اما این را بگویم که شاید به قول شما «حالیتان شود» که شاید من این را درک می‌کنم و منظورم را بد رساندم!
      «میهن دوستی به ادعا نیست… آن خاک پاک قسمتی از هویت ماست … چه شما تاییدمان کنید و چه تکفیر ؛ ما هم چون شما و به اندازه ایرانی هستیم…»

      «بروید دوست پیدا کنید برادر …هنوز دیر نشده…»
      نمی‌دانم از لحن خودتان خوشتان می‌آید یا نه اما:
      «خوش بختانه کسی نظر یا اجازه شما را نخواسته که چه کار کند… ممنون از اظهار فضل‌تان…»

  22. bahareh :گفت

    ما اینک به احترام همراه بزرگ جنبش سبز میرحسین موسوی و دیگر شخصیت های جنبش مهدی کروبی، آیت الله بیات زنجانی، زهرا رهنورد، عبدالله نوری، عزت الله سحابی، احمد صدر حاج سیدجوادی، حبیب الله پیمان، ابراهیم یزدی و … تک تک یاران جنبش سبز به اعتصاب غذای خود پایان می دهیم

  23. سلي :گفت

    بسيار جواب خوبي بود براي كساني امثال اين آقا. گرچه من هنوز فكر مي‌كنم لياقت همچين جوابي رو نداشت.

  24. یک همشهری :گفت

    خیلی وبلاگ خوبی دارید. این نوشته آخر هم بسیار عالی بود. خدا رو شکر که رفقامون هم اعتصابشون رو شکستند.

    به امید روزهای سبز که با دلی خالی از غم، غذاهای خوشمزه با دستور غذای شما بخوریم. گرچه الان هم می خوریم ولی با دلی پر از غم و سرشار از امید

  25. سپیده :گفت

    چرا نمی نویسید دیگه؟؟ 😦

  26. سعید و سارا :گفت

    دروود بر تو باااد.
    من و همسرم در بریتانیا ساکن هستیم و شاهد درد و رنج و سختی مردمان گریخته از استبداد بوده ایم.
    اما سختی واقعی را آنها که در سیاهچال ها اسیرند به جان می خرند.
    ما خیلی از وبلاگ شما استفاده کرده ایم.
    و اما پیامی بر انها که می گویند : » به ما چه ربطی دارد»
    یک وقتی میفهمید به شما هم ربط دارد که دیگر کسی برای فریاد رسی نمانده باشد.
    هنوز نفهمیده اید چه بر سرتان آمده است.
    زنده باد آزادی ..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s